نوشته شده توسط : tizland

ژلیکو باید در جنگل و در قرارگاه پارتیزان ها که پدرش فرمانده ی آن است، بماند. او باید منتظر پایان جنگ باشد تا مادرش که پرستار یک بیمارستان صحرایی است برگردد. یکی از روزهایی که ژلیکو لا به لای درخت ها و درختچه های جنگل مشغول بازی است، قرارگاه توسط دشمن بمباران می شود.

 Ù¾ÛŒØ±Ú¯Ùˆ و پارتیزان ژلیکو
 
از ترس چشم‌هایم را بستم، وقتی چشم‌هایم را باز کردم، چی می‌دیدم؟! خواب بودم یا بیدار؟ نه، خواب نمی‌دیدم. روبه‌رویم کوچولوی زیبایی با پاهای قشنگ، پوست زرد و خال‌مخالی ایستاده بود و به من زل زده بود. بینی کوچک نوک‌سیاهش را بالا کشید و سرش را با دلخوری چرخاند. چشمان درشت و خیس و ترس‌خورده‌اش خیره شده به چشم‌های من. بله، یک شوکای کوچک درست مثل همان عکسی که توی کتاب دیده بودم. مدتی طولانی چشم‌در‌چشم ماندیم و دنیای دوروبرمان را از یاد برده بودیم.
 



:: بازدید از این مطلب : 93
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 23 خرداد 1397 | نظرات (1)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

[Comment_Avator]
همیار رایانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
همیار رایانه (9099071728 ) پاسخگوی تلفنی سوالات و مشکلات رایانه، موبایل ، تبلت ، لپ تاپ، مشکلات اینستاگرام و تلگرام و ....

وبلاگ عالی و مطالب آموزنده و مفید بود .

همیار رایانه پاسخگوی تلفنی سوالات ومشکلات رایانه وموبایل

شماره تماس 9099071728

www.hamyarrayaneh.ir سایت:

تلگرام : https://t.me/HamyarRayaneh

اینستاگرام : https://instagram.com/_u/hamyarrayaneh

سروش: https://sapp/hamyarrayaneh



data-aos="flip-right"
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران